جلال الدين محمد بن بهاءالدين محمد بن حسينی خطيبی بکری بلخی معروف به مولوی يا ملای روم يکی از بزرگترين عارفان ايرانی و از بزرگترين شاعران درجه اول ايران بشمار می رود. خانواده وی از خاندانهای محترم بلخ بود و گويا نسبش به ابوبکر خليفه می رسد و پدرش از سوی مادر دخترزاده سلطان علاءالدين محمد خوارزمشاه بود و به همين جهت به بهاءالدين ولد معروف شد.

وی در سال 604 هجری در بلخ ولادت يافت. چون پدرش از بزرگان مشايخ عصر بود و سلطان محمد خوارزمشاه با اين سلسله لطفی نداشت، بهمين علت بهاءالدين در سال 609 هجری با خانواده خود خراسان را ترک کرد. از راه بغداد به مکه رفت و از آنجا در الجزيره ساکن شد و پس از نه سال اقامت در ملاطيه (ملطيه) سلطان علاءالدين کيقباد سلجوقی که عارف مشرب بود او را به پايتخت خود شهر قونيه دعوت کرد و اين خاندان در آنجا مقيم شد. هنگام هجرت از خراسان جلال الدين پنج ساله بود و پدرش در سال 628 هجری در قونيه رحلت کرد.

پس از مرگ پدر مدتي در خدمت سيد برهان الدين ترمذی که از شاگردان پدرش بود و در سال 629 هجری به آن شهر آمده بود شاگردی کرد. سپس تا سال 645 هجری که شمس الدين تبريزی رحلت کرد جزو مريدان و شاگردان او بود. آنگاه خود جزو پيشوايان طريقت شد و طريقه ای فراهم ساخت که پس از وی انتشار يافت و به اسم طريقه مولويه معروف شد.

 خانقاهی در شهر قونيه بر پا کرد و در آنجا به ارشاد مردم پرداخت. آن خانقاه کم کم بدستگاه عظيمی بدل شد و معظم ترين اساس تصوف بشمار رفت و از آن پس تا اين زمان آن خانقاه و آن سلسله در قونيه باقی است و در تمام ممالک شرق پيروان بسيار دارد.  جلال الدين محمد مولوی همواره با مريدان خود ميزيست تا اينکه در پنجم جمادی الاخر سال 672 هجری رحلت کرد. وي يکی از بزرگترين شاعران ايران و يکی از مردان عالی مقام جهان است. در ميان شاعران ايران شهرتش بپای شهرت فردوسی، سعدی، عمر خيام و حافظ می رسد و از اقران ايشان بشمار می رود. آثار وی به بسياری از زبانهاي مختلف ترجمه شده است. اين عارف بزرگ در وسعت نظر و بلندی انديشه و بيان ساده و دقت در خضال انسانی يکی از برگزيدگان نامي دنيای بشريت بشمار ميرود. يکی از بلندترين مقامات را در ارشاد فرزند آدمی دارد و در حقيقت او را بايد در شمار اوليا دانست. سرودن شعر تا حدی تفنن و تفريح و يک نوع لفافه ای برای ادای مقاصد عالی او بوده و اين کار را وسيله تفهيم قرار داده است. اشعار وی به دو قسمت منقسم ميشود، نخست منظومه معروف اوست که از معروف ترين کتابهای زبان فارسی است و آنرا "مثنوی معنوی" نام نهاده است.  اين کتاب که صحيح ترين و معتبرترين نسخه های آن شامل 25632 بيت است، به شش دفتر منقسم شده و آن را بعضی به اسم صيقل الارواح نيز ناميده اند. دفاتر شش گانه آن همه بيک سياق و مجموعه ای از افکار عرفانی و اخلاقی و سير و سلوک است که در ضمن، آيات و احکام و امثال و حکايتهای بسيار در آن آورده است و آن را بخواهش يکی از شاگردان خود بنام حسن بن محمد بن اخی ترک معروف به حسام الدين چلبی که در سال 683 هجری رحلت کرده است به نظم درآودره.  جلال الدين مولوي هنگامي که شوری و وجدی داشته، چون بسيار مجذوب سنايی و عطار بوده است، به همان وزن و سياق منظومه های ايشان اشعاری با کمال زبردستی بديهه می سروده است و حسام الدين آنها را می نوشته.  نظم دفتر اول در سال 662 هجری تمام شده و در اين موقع بواسطه فوت زوجه حسام الدين ناتمام مانده و سپس در سال 664 هجری دنباله آنرا گرفته و پس از آن بقيه را سروده است. قسمت دوم اشعار او، مجموعه بسيار قطوری است شامل نزديک صدهزار بيت غزليات و رباعيات بسيار که در موارد مختلف عمر خود سروده و در پايان اغلب آن غزليات نام شمس الدين تبريزی را برده و بهمين جهت به کليات شمس تبريزی و يا کليات شمس معروف است.  گاهي در غزليات خاموش و خموش تخلص کرده است و در ميان آن همه اشعار که با کمال سهولت ميسروده است، غزليات بسيار رقيق و شيوا هست که از بهترين اشعار زبان فارسی بشمار تواند آمد.

جلال الدين بلخی پسری داشته است به اسم بهاءالدين احمد معروف به سلطان ولد که جانشين پدر شده و سلسله ارشاد وی را ادامه داده است. وی از عارفان معروف قرن هشتم بشمار ميرود و مطالبی را که در مشافهات از پدر خود شنيده است در کتابی گرد آورده و "فيه مافيه" نام نهاده است.  نيز منظومه اي بهمان وزن و سياق مثنوی بدست هست که به اسم دفتر هفتم مثنوی معروف شده و به او نسبت می دهند اما از او نيست.  ديگر از آثار مولانا مجموعه مکاتيب او و مجالس سبعه شامل مواعظ اوست.

هرمان اته، خاور شناس مشهور آلمانی درباره جلال الدين محمد بلخی (مولوی) چنين نوشته است:

«به سال ششصد و نه هجري بود که فريدالدين عطار اولين و آخرين بار حريف آينده خود که ميرفت در شهرت شاعری بزرگترين همدوش او گردد، يعنی جلال الدين را که آن وقت پسری پنجساله بود در نيشابور زيارت کرد.  گذشته از اينکه (اسرارنامه) را برای هدايت او به مقامات عرفانی به وی هديه نمود با يک روح نبوت عظمت جهانگير آينده او را پيشگويی کرد.

جلال الدين محمد بلخی که بعدها به عنوان جلال الدين رومی اشتهار يافت و بزرگترين شاعر عرفانی مشرق زمين و در عين حال بزرگترين سخن پرداز وحدت وجودي تمام اعصار گشت، پسر محمد بن حسين الخطيبی البکری ملقب به بهاءالدين ولد در ششم ربيع الاول سال ششصد و چهار هجري در بلخ به دنيا آمد.  پدرش با خاندان حکومت وقت يعنی خوارزمشاهيان خويشاوندی داشت و در دانش و واعظی شهرتی بسزا پيدا کرده بود.  ولی به حکم معروفين و جلب توجه عامه که وی در نتيجه دعوت مردم بسوی عالمی بالاتر و جهان بينی و مردم شناسی برتری کسب نمود. محسود سلطان علاءالدين خوارزمشاه گرديد و مجبور شد به همراهی پسرش که از کودکی استعداد و هوش و ذکاوت نشان ميداد قرار خود را در فرار جويد و هر دو از طريق نيشابور که در آنجا به زيارت عطار نايل آمدند و از راه بغداد اول به زيارت مکه مشرف شدند و از آنجا به شهر ملطيه رفتـند.  در آنجا مدت چهار سال اقامت گزيدند؛ بعد به لارنده انـتـقال يافتند و مدت هفت سال در آن شهر ماندند.  در آنجا بود که جلال الدين تحت ارشاد پدرش در دين و دانش مقاماتی را پيمود و براي جانشينی پدر در پند و ارشاد کسب استحقاق نمود.  در اين موقع پدر و فرزند بموجب دعوتی که از طرف سلطان علاءالدين کيقباد از سلجوقيان روم از آنان بعمل آمد به شهر قونيه که مقر حکومت سلطان بود عزيمت نمود و در آنجا بهاءالدين در تاريخ 18 ربيع الثانی سال628هجری وفات يافت.

جلال الدين از علوم ظاهری که تحصيل کرده بود خسته گشت و با جدی تمام دل در راه تحصيل مقام علم عرفان نهاد و در ابتداء در خدمت يکي از شاگردان پدرش يعني برهان الدين ترمذی که 629 هجري به قونيه آمده بود تلمذ نمود.  بعد تحت ارشاد درويش قلندری بنام شمس الدين تبريزی درآمد واز سال 642 تا 645 در مفاوضه او بود. شمس الدين با نبوغ معجره آساي خود چنان تأثيری در روان و ذوق جلال الدين اجرا کرد که وی به سپاس و ياد مرشدش در همه غزليات خود بجای نام خويشتن نام شمس تبريزی را بکار برد.  هم چنين غيبت ناگهانی شمس، در نتيجه قيام عوام و خصومت آنها با علوي طلبی وی که در کوچه و بازار قونيه غوغائی راه انداختند و در آن معرکه پسر ارشد خود جلال الدين يعنی علاءالدين هم مقتول گشت.  مرگ علاءالدين تأثيری عميق در دلش گذاشت و او برای يافتن تسليت و جستن راه تسليم در مقابل مشيعت، طريقت جديد سلسله مولوی را ايجاد نمود که آن طريقت تا کنون ادامه دارد و مرشدان آن همواره از خاندان خود جلال الدين انتخاب می گردند.  علائم خاص پيروان اين طريقت عبارتست در ظاهر از کسوهً عزا که بر تن مي کنند و در باطن از حال دعا و جذبه و رقص جمعی عرفانی يا سماع که بر پا ميدارند و واضع آن خود مولانا هست. و آن رقص همانا رمزيست از حرکات دوری افلاک و از رواني که مست عشق الهی است. و خود مولانا چون از حرکات موزون اين رقص جمعي مشتعل می شد و از شوق راه بردن به اسرار وحدت الهی سرشار می گشت؛ آن شکوفه هاي بی شمار غزليات مفيد عرفانی را ميساخت که به انظمام تعدادی ترجيع بند و رباعی ديوان بزرگ او را تشکيل ميدهد.  بعضی از اشعار آن از لحاظ معنی و زيبايی زبان و موزونيت ابيات جواهر گرانبهای ادبيات جهان محسوب ميشود.

اثر مهم ديگر مولانا که نيز پر از معانی دقيق و داراي محسنات شعری درجه اول است، همانا شاهکار او کتاب مثنوی يا به عبارت کامل تر "مثنوی معنوی" است.  در اين کتاب که شايد گاهی معانی مشابه تکرار شده و بيان عقايد صوفيان بطول و تفضيل کشيده و از اين حيث موجب خستگی خواننده گشته است. آنچه به زيبايی و جانداری اين کتاب اين کتاب می افزايد، همانا سنن و افسانه ها و قصه های نغز و پر مغزيست که نقل گشته.  الهام کنند مثنوی شاگرد محبوب او "چلبی حسام الدين" بود که اسم واقعی او حسن بن محمد بن اخی ترک، است. مشاراليه در نتيجه مرگ خليفه (صلاح الدين زرکوب) که بعد از تاريخ 657 هجري اتـفاق افتاد، بجای وی بجانشينی مولانا برگزيده شد و پس از وفات استاد مدت ده سال بهمين سمت مشغول ارشاد بود تا اينکه خودش هم به سال 683 هجری درگذشت.  وی با کمال مسرت مشاهده نمود که مطالعه مثنوی های سنائی و عطار تا چه اندازه در حال جلال الدين جوان ثمر بخش است. پس او را تشويق و ترغيب به نظم کتاب مثنوی کرد و استاد در پيروی از اين راهنمايی حسام الدين دفتر اول مثنوی را بر طبق تـلقين وی برشته نظم کشيد و بعد بواسطه مرگ همسر حسام الدين ادامه آن دو سال وقفه برداشت. ولی به سال 662 هجری استاد بار ديگر بکار سرودن مثنوی پرداخت و از دفتر دوم آغاز نمود و در مدت ده سال منظومه بزرگ خود را در شش دفتر به پايان برد.

بهترين شرح حال جلال الدين و پدر و استادان و دوستانش در کتاب مناقب العارفين تأليف شمس الدين احمد افلاکی يافت ميشود. وی از شاگردان جلال الدين چلبی عارف، نوه ی مولانا متوفی سال 710 هجری بود.  همچين خاطرات ارزش داری از زندگی مولانا در "مثـنوی ولد" مندرج است که در سال 690 هجری تأليف يافته و تـفسير شاعرانه ايست از مثـنوی معنوی.  مؤلف آن سلطان ولد فرزند مولاناست، و او به سال 623 هجری در لارنده متولد شد و در سال 683 هجري به جای مرشد خود حسام الدين بمسند ارشاد نشست و در ماه رجب سال 712 هجری درگذشت. نيز از همين شخص يک مثنوی عرفانی بنام "ربابنامه" در دست است.»

از شروح معروف مثـنوی در قرنهای اخير از شرح مثنوی حاج ملا هادی سبزواری و شرح مثنوی شادروان استاد بديع الزمان فروزانفر که متأسفانه بعلت مرگ نابهنگام وی ناتمام مانده و فقط سه مجلد مربوط به دفتر نخست مثنوی چاپ و منتشر شده است. و همچنين شرح مثنوی علامه محمد تـقـی جعفری تبريزی بايد نام برد.

عابدين پاشا در شرح مثنوی اين دو بيت را به جامی نسبت داده که درباره جلال الدين رومی و کتاب مثنوی سروده:

آن فـريــدون جــهـــان مــعــنـــوی                           بس بود برهان ذاتش مثنوی

من چه گويم وصف آن عالی جناب                          نيست پيغمبر ولی دارد کتاب

شيخ بهاءالدين عاملی عارف و شاعر و نويسنده مشهور قرن دهم و يازدهم هجری درباره مثـنوی معنوی مولوی چنين سروده است:

من نمی گويم که آن عالی جناب                              هست پيغمبر، ولی دارد کتاب

مـثــنــوی او چــو قــرآن مـــدل                             هادی بعضی و بعضی را مذل

می گويند روزی اتابک ابی بکر بن سعد زنگی از سعدی می پرسيد: "بهترين و عالی ترين غزل زبان فارسی کدام است؟"، سعدی در جواب يکی از غزلهای جلال الدين محمد بلخی (مولوی) را ميخواند که مطلبـش اين است:

هر نفس آواز عشق ميرسد از چپ و راست                    ما بفلک ميرويم عزم تماشا گراست

اکنون چند بيت از مثـنوی معنوی مولوی به عنوان تبرک درج ميشود:

يـار  مـرا , غار مـرا , عشق  جگر  خـوار  مـرا                     يـار تـوئی , غار تـوئی ,   خواجه نگهدار مـرا

نوح تـوئی , روح تـوئی ,   فـاتح و مـفـتـوح تـوئی                    سينه   مشروح  تـوئی   , بر  در  اسرار  مـرا

نـور تـوئی , سـور تـوئی  , دولـت منـصور تـوئی                    مرغ کــه طور تـوئی  ,  خسـته به منـقـار مـرا

قطره توئی , بحر توئی ,   لطف توئی , قهر تـوئی                    قـند تـوئی  ,  زهـر تـوئی ,  بـيـش ميازار  مـرا

حجره خورشـيد  تـوئی  ,    خـانـه  ناهـيـد   تـوئی                    روضه امـّيـد تـوئی  , راه   ده   ای  يـار   مـرا

روز توئی , روزه توئی ,   حاصل در يـوزه توئی                    آب تـوئی , کــوزه تـوئی , آب ده  ايـن بـار مـرا

دانـه تـوئی , دام تـوی ,    بـاده تـوئی , جـام تـوئی                    پـخـته تـوئی , خـام تـوئی , خـام  بـمـگـذار مـرا

ايـن تـن اگـر کـم تـنـدی    ,    راه دلـم کــم زنــدی                    راه شــدی تـا نـبـدی ,   ايـن هـمـه گـفــتـار مـرا

*****

مرده  بدم  زنده  شدم  ،  گريه  بدم  خنده شدم                 دولت  عشق  آمد    و  من  دولت  پاينده  شدم

ديده  سيرست  مرا   ،   جان  دليرست   مرا                  زهره  شيرست  مرا   ،   زهره   تابنده  شدم

گفــت که :   ديوانه نه ،  لايق  اين  خانه   نه                 رفـتـم  و  ديـوانه شدم    سلسله    بندنده  شدم

گفت که : سرمست نه، رو که از اين دست نه                 رفتم و سرمست  شدم  وز   طرب آکنده  شدم

گفــت که : تو کشته نه ، در طرب  آغشته  نه                 پيش  رخ  زنده  کنش  کشته   و  افکـنده  شدم

گفت که : تو زير ککی ، مست خيالی و شکی                 گول شدم  ،  هول شدم ، وزهمه بر کنـده شدم

گفــت که : تو شمع شدی ، قبله اين جمع شدی                 جمع نيم  ،  شمع نيم  ،     دود   پراکـنده شدم

گفت که : شيخی وسری ، پيش رو و راه بری                 شيخ  نيم  ،    پيش نيم   ،   امر  ترا بنده شدم

گفــت که : با بال و پری ، من پر و بالت ندهم                 در  هوس  بال  و پرش بی  پر  و پرکنده شدم

گـفـت مرا دولـت نـو ، راه مـرو رنـجته مـشـو               زانک  من  از لطف و کرم سوی  تو آينده شدم

گفت مرا عشق کهن   ،  از  بر  ما  نقل  مکن                گـفـتـم  آری  نکنم  ،    ساکن  و    باشنده شدم

چشمه  خورشيد توئی  ،   سايـه گه  بيد    منم                چونک  زدی بر سر من   پست و گدازنده شدم

تابش جان يافت دلم   ،  وا شـد و بشکـافت دلم                اطـلـس نو  بافت دلم   ،   دشمن  اين ژنده شدم

صورت جان وقت سحر ،لاف همی زد ز بطر                بنده و خربنده بدم  ،   شاه   و     خداونده شدم

شکر  کند   کاغذ   تو  از  شکر  بی  حد   تو                 کامد  او در  بر  من ،     با   وی   ماننده شدم

شکر  کند   خاک دژم  ، از فلک و چرخ بخم                 کز  نظر   و   گردش   او   نور  پذيرنده  شدم

شکر کند چرخ فلک ،از ملک و ملک و ملک                کز کرم  و  بخشش  او  روشن  و بخشنده شدم

شکر  کند  عارف  حق  کز  همه  بر ديم سبق                 بر  زبر  هفت  طبق  ،     اختر  رخشنده شدم

زهره بدم  ماه  شدم   چرخ  دو  صد  تاه شدم                 يوسف  بودم   ز کنون     يوسف   زاينده   شدم

از توا م ای  شهره قمر ،در من و درخود بنگر               کز  اثر   خنده    تو    گلشن      خندنده    شدم

باش چوشطرنج روان خامش وخود جمله زبان               کز   رخ  آن  شاه  جهان  فرخ  و  فرخنده  شدم

*****

ای عاشقان,ای عاشقان من خاک را گوهرکنم                 وی مطربان  ,  وی مطربان دف شما  پر زر کنم

باز آمدم  ,  باز آمدم  ,  از پيش  آن يار آمدم                 در مـن نگر, در مـن نگر , بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم , شاد آمـدم ,   از جمله   آزاد آمدم                 چـنـديـن  هـزاران  سال  شـد  تا من بگـفتار آمدم

آنجا روم ,  آنجا روم  ,  بالا بدم    بالا روم                  بازم رهان  ,  بازم رهان   کـاينجا   بزنهار آمدم

من مرغ لاهوتی بدم , ديدی که ناسوتی شدم                  دامـش   نـديـدم   ناگهان  در   وی   گرفتار آمدم

من نور پاکم ای پسر, نه مشت خاکم مختصر                آخـر صدف من نـيـسـتـم  ,   من  در شهوار آمدم

ما را بچشم سر مبين ,  ما را بچشم سر ببين                 آنجا بـيـا  ,  ما را  بـبـين  کـايـنجا  سبکسار آمدم

از چار  مادر  برترم  وز  هفت  آبا  نيز هم                 من  گـوهـر  کـانی  بـدم     کاينجا   بـديدار آمدم

يارم به بازارآمدست, چالاک وهشيارآمدست                 ورنه  بـبازارم  چه  کار   ويرا   طلب کار آمدم

ای شمس تبريزی , نظر درکل عالم کی کنی                 کـنـدر  بـيـابـان  فـنـا  جان  و  دل   افکـار  آمدم

*****

دل من کار تــو دارد  ,  گل  گلنار  تــو دارد                     چه  نکوبخت  درختی   که برو بار تــو دارد

چه کند چرخ فلک را؟ چه کندعالم شک را ؟                     چو  بر آن چرخ معانی مهش انوار تــو دارد

بخدا   ديو   ملامـت   برهد   روز     قيامت                     اگر  او مهر تــو دارد  , اگر اقرار تــو دارد

بخدا حور و فرشته  ,   بدو صد نور سرشته                     نبرد سر  ,  نپرد جان  ,  اگر انکار تــو دارد

توکيی؟ آنک ز خاکی تو ومن سازی و گويی                     نه چنان ساختمت من که کـس انکار تــو دارد

ز  بلا های  معظم  نخورد  غم  , نخورد غم                     دل  منصور حلاجی  ,  که  سر دار تــو دارد

چو ملک کوفت دمامه     بنه ای عقل عمامه                     تو  مپندار  که آن  مـه   غم  دستار  تــو دارد

بمر  ای خواجه زمانی  ,   مگشا هيچ دکانی                     تو  مپندار  که روزی  همه   بازار  تــو دارد

تو ازآن روز که زادی   هدف نعمت و دادی                     نه   کليد   در  روزی   دل   طرار  تــو دارد

بن   هر  بيح  و گياهی خورد    رزق  الهی                    همه وسواس  و عـقـيـلـه دل   بـيـمار تــو دارد

طمع روزی جان کن,سوی فردوس کشان کن                    که   ز هر برگ و نباتـش شکر انبار تــو دارد

نه کدوی  سر  هر کس  می راوق تــو دارد                     نه هران دسـت کـه خارد گل بی خار تــو دارد

چو  کدو   پاک   بشويد   ز کدو   باده برويد                    که  سر و سينه   پاکان   می  از آثار تــو دارد

خمش  ای  بلبل   جانها   که غبارست زبانها                    که  دل  و جان   سخنها       نظر يار تــو دارد

بنما  شمس   حقايق   تو   ز  تبريز  مشارق                    که مـه و شـمـس و عـطارد غـم ديـدار تــو دارد

*****

شمس  و قمرم آمد  ,     سمع و بصرم آمد               وان   سيم  برم  آمد    وان  کان زرم آمد

مستی   سرم    آمد        نور    نظرم آمد               چيز  دگر  ار  خواهی      چيز دگرم آمد

آن  راه   زنم   آمد  ,    توبه     شکنم آمد               وان يوسف سيمين بر ,      ناگـه ببرم آمد

امروز به   از دينه  ,     ای مونس ديرينه               دی مست بدان  بودم , کـز وی خــبرم آمد

آنکس که همی جستم,دی من بچراغ او را               امروز چو  تنگ  گل ,  بر  رهـگـذرم آمد

دو دست کمر کرد او , بگرفت مرا در بر               زان   تاج    نکورويان  نادر  کـمرم   آمد

آن باغ و بهارش بين,وان خمرخمارش بين               وان هضم و گوارش بين چون گلشکرم آمد

از  مرگ  چرا ترسم     کو آب حيات آمد              وز  طعنه چرا ترسم     چون او سپرم آمد

امروز    سليمانم       کانگشتريم     دادی              وان    تاج    ملوکانه    بر   فرق سرم آمد

از حد چو بشد در  دم  د عشق سفر کردم               يارب   چه سعـادتهـا  که    زين سـفرم آمد

وقتست  که  می نوشم  تا برق  زند هوشم              وقـتـسـت  که بر پرم   چون بال و پـرم آمد

وقتست که در تا بم چون صبح درين عالم               وقتست   که بر غرم     چون شير نرم آمد

بيتی   دو   بماند  اما , بردند مرا  ,  جانا               جايی که جهان  آنـجا  بس مـخـتـصـرم آمد

 

عبدالرحمن جامی مينويسد:

« بخط مولانا بهاءالدين ولد نوشته يافته اند که جلال الدين محمد در شهر بلخ شش ساله بوده که روز آدينه با چند کودک ديگر بر بامهای خانه های ما سير می کردند. يکی از آن کودکان با ديگری گفته باشد که بيا تا از اين بام بر آن بام بجهيم. جلال الدين محمد گفته است: اين نوع حرکت از سگ و گربه و جانوارن ديگر مي آيد، حيف باشد که آدمی به اينها مشغول شود، اگر در جان شما قوتی هست بيائيد تا سوی آسمان بپريم.  و در آن حال ساعتی از نظر کودکان غايب شد، فرياد برآوردند، بعد از لحظه ای رنگ وی ديگرگون شده و چشمش متغير شده باز آمد و گفت: آن ساعت که با شما سخن می گفتم ديدم که جماعتی سبز قبايان مرا از ميان شما برگرفتند و بگرد آسمان ها گردانيدند و عجايب ملکوت را به من نمودند؛ و چون آواز فرياد و فغان شما برآمد بازم به اين جايگاه فرود آوردند.»

و گويند که در آن سن در هر سه چهار روز يکبار افطار می کرد. و گويند که در آن وقت که (همراه پدر خود بهاءالدين ولد) به مکه رفته اند در نيشابور به صحبت شيخ فريد الدين عطار رسيده بود و شيخ کتاب اسرارنامه به وی داده بود و آن پيوسته با خود می داشت.....

فرموده است که: مرغی از زمين بالا پرد اگر چه به آسمان نرسد اما اينقدر باشد که از دام دورتر باشد و برهد، و همچنين اگر کسی درويش شود و به کمال درويشی نرسد، اما اينقدر باشد که از زمره خلق و اهل بازار ممتاز باشد و از زحمتهای دنيا برهد و سبکبار گردد.....

يکی از اصحاب را غمناک ديد، فرمود همه دل تـنگی از دل نهادگی بر اين عالم است. مردی آنست که آزاد باشی از اين جهان و خود را غريب دانی و در هر رنگی که بنگری و هر مزه يی که بچشی دانی که به آن نمانی و جای ديگر روی هيچ دلتـنگ نباشی.

و فرموده است که : آزاد مرد آن است که از رنجانيدن کس نرنجد، و جوانمرد آن باشد که مستحق رنجانيدن را نرنجاند.

مولانا سراج الدين قونيوی صاحب صدر و بزرگ وقت بوده، اما با خدمت مولوی خوش نبوده.  پيش وی تـقرير کردند که مولانا گفته است که من با هـفتاد و سه مذهب يکی ام؛ چون صاحب غرض بود خواست که مولانا را برنجاند و بی حرمتی کند.  يکی را از نزديکان خود که دانشمند بزرگ بود فرستاد که بر سر جمعی از مولانا بپرس که تو چنين گــفـته ای؟  اگر اقرار کند او را دشنام بسيار بده و برنجان.  آن کس بيامد و بر مولانا سؤال کرد که شما چنين گفته ايد که من با هفتاد و سه مذهب يکی ام؟! گفت: گفته ام.  آن کس زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز کرد، مولانا بخنديد و گفت: با اين نيز که تو می گويی هم يکی ام.  آنکس خجل شده و باز گشت. شيخ رکن الدين علاءالدوله سمنانی گفته است که مرا اين سخن از وی به غايت خوش آمده است.

از وی پرسيدند که درويش کی گناه کند؟  گفت: مگر طعام بی اشتها خورد که طعام بی اشتها خوردن، درويش را گناهی عظيم است.  و گفته که در اين معنی حضرت خداوندم شمس الدين تبريزی قدس سره فرمود که علامت مريد قبول يافته آنست که اصلا با مردم بيگانه صحبت نتواند داشتن و اگر ناگاه در صحبت بيگانه افتد چنان نشيند که منافق در مسجد و کودک در مکتب و اسير در زندان.

و در مرض اخير با اصحاب گفته است که: از رفتن من غمناک مشويد که نور منصور رحمة الله تعالی بعد از صد و پنجاه سال بر روح شيخ فريدالدين عطار رحمةالله تجلی کرد و مرشد او شد، و گفت در هر حالتی که باشيد با من باشيد و مرا ياد کنيد تا من شما را ممد و معاون باشم در هر لباسی که باشم.


بازگشت

تهیه کنندگان : میلاد احمدخان ومهرداد شجاع