ميرزا محمد از طايفه بايندر ترکمان، روز چهاردهم ذيحجه ی سال 1198 هجری قمری در گروس به دنيا آمد. در شانزده سالگی يتيم ماند و به عسرت بزرگ شد. چندی پس از مرگ پدر، به عراق و جاهای ديگر سفر کرد و خط و انشايی فراهم آورد. پس به تهران آمد و به وسيله فتحعلی خان صبا به دربار راه يافت و جزو غلامان خاص درآمد و به فرمان شاه تحت نظر و تربيت صبا مشغول تحصيل شد؛ و در پنج سال چنان معلوماتی از علوم زمان بدست آورد که شاه چون فضايل او را ديد لقب " فاضل خان " به او داد و به سمت جارچی باشی، يعنی رئيس و سرکرده مناديان دربار، منصوب شد. او چند سال جزو منشيان مخصوص شاه کار می کرد و در سفر و حضر ملتـزم رکاب بود و چون بيانی خوب داشت، قصايدی را که فتحعلی خان ملک الشعراء و ديگران در مدح شاه می سرودند حفظ و رعايت می کرد و بدين مناسبت تخلص شعری خود را نيز " راوی " قرار داد.
در روز آدينه، 24 رجب سال 1244 هجری قمری ( 30 ژانويه 1829 میلادی) واقعه ناگوار قتـل گريبايدوف، سفير روس در تهران پيش آمد، و هفت ماه بعد شاهزاده خسروميرزا، يکی از پسران کهتر عباس ميرزا نايب السلطنه، با هيئتی برای عذرخواهی مامور دربار روسيه شد. فاضل خان هم جزو اين هيئت بود.
هيئت نمايندگی خسرو ميرزا در راه قـفـقـاز به پوشکـيـن، شاعر نامی روس، برخورد که با آرتـش ژنرال پاسکويچ به ميدان جنگ با عثمانی می رفت.
پوشکين شرح اين ملاقات را در سفرنامه ارز روم چنين آورده است:
« عجله داشتم که هر چه زودتر به تـفليس برسم...... منتظر شاهزاده ايران بودند. در نزديکی ده کازبيک (قاضی بيگ) با چند دستگاه کالسکه برخورديم و راه چون تـنگ بود، بند آمد. در آن ميان که وسائطه نقليه از کنار هم رد ميشدند، افسر نگهبان به ما گفت که وی شاعر دربار ايران را بدرقه می کند و به خواهش من مرا به فاضل خان معرفی کرد. به کمک مترجم خواستم به تعارفات پر آب و تاب شرقی بپردازم. اما چقدر شرمنده شدم وقتی که فاضل خان شيرينکاری نابجای مرا با فروتـنی ساده و مودبانه ای پاسخ داد و اظهار اميدواری کرد که باز در پترسبورگ مرا ببيند و تاسف خورد که آشنايی ما طولانی نبود. ناچار شدم اين لحن شوخی پر افاده خود را عوض کرده، با عبارات معموله اروپايی با او سخن گويم. اين پيش آمد بايد برای ما روسها درس عبرتی باشد که شوخی و مسخرگی را کنار بگذاريم و من خود از اين پس درباره کسی از روی کلاه پوستی و سر انگشتان خضاب کرده اش قضاوت نخواهم کرد.»
فاضل خان زمانی هم به وزارت همدان منصوب گشت، و چون در آنجا وامدار شد و به وی سخت گذشت به تهران بازگشت و دوباره جزو منشيان مخصوص درآمد. در زمان سلطنت محمد شاه هم چندی به همين سمت باقی بود تا عزلت گزيد و « از حضرت سلطان راتبه يافت » و سر انجام در سال 1253 يا 1254 هجری قمری بر اثر بيماری شديد چند ماهه در تهران درگذشت.